|
همسفر تنها |
|
|
اونی که گفت پیشم می مونه کسی که من دلم می خواد همونه اونی که تو پاییز واسم قسم خورد فقط با من همیشه مهربونه اون کسی که با ذوق و شوق به من گفت باید که وایساد جلوی زمونه اونی که گفت قسمت همش دروغه یه چیزی یه درست مث بهونه اونی که ماجرای عاشقیشو گلدون اطلسی مونم می دونه اون کسی که می گفت ستاره هامون تو بهترین نقطه ی کهکشونه اون که می گفت توکل دوتامون به خدای آسمونه اون که می گفت دق می کنه اگر که پای کسی در میونه اون که می گفت چاره فقط سکوته واسه جواب حرف عاشقونه نمی دونم چی شد که رفت و آخر پیغام فرستاد من می رم دیوونه مریم حیدرزاده + نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388 8:33 توسط نازنین |
گلها همه با اذن تو برخواسته اند + نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387 16:2 توسط نازنین |
+ نوشته شده در شنبه 10 اسفند1387 8:48 توسط نازنین |
فرشتگان چشم بر لبهایش دوختند گنجشک هیچ نگفت وخدا لب به سخن گشود با من بگو از انچه سنگینی سینه ی توست.گنجشک گفت لانه ی کوچکی داشتم که ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.تو همان را هم از من گرفتی.این توفان بی موقع چه بود؟چه می خواستی از لانه ی محقرم؟کجای دنیا را گرفته بود؟وسنگینی بغضی راه بر کلامش بست.سکوتی در عرش طنین انداز شد.فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت ماری در راه لانه ات بود.خواب بودی.باد را گفتم تا لانه ات را واژگون سازد.انگاه تو از کمین مار پرگشودی.گنجشک خیره در خدایی خدا ماند. خدا گفت وچه بسیار بلاها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد. ===========================++++++++=========================== ظهر زمستان سرد و شتابان .دیدی؟ دیدی که فاصله چقدر سردمان کرد؟ دیدی که دوری و بی برگی لبریز دردمان کرد؟ رفتن سهم تو بود و ماندن سهم من. سفر کار تو بود و مردن کار من. اینجا آخر دنیاست" تو نیستی و شهر من سلطان غمهاست. مرا ببخش که تا ابد دلخوشم به باز آمدنت.تقدیر بی تو بودن را خوب میداند.تقدیر شعر مردن را زود می خواند.مرگ شاعر بی بیتیست. با تشکر فراوان از همکلاسی خوبم آقای باقری(آزادی عشق)عشق و نفرت + نوشته شده در یکشنبه 24 آذر1387 7:12 توسط نازنین |
- عكس العمل هاي رفتاري ما ناشي از عواطف قلبي ماست نه محاسبه هوشمندانه . 2 - هرگز تاريكي به نور , و بي تفاوتي به تلاش و حركت مبدل نمي شود مگر به كمك عواطف . 3- بدانيد به همان سرعتي كه مي توانيد مشكلي را به وجود آوريد , به همان سرعت هم مي توانيد راه حلي براي مشكلات بيابيد . 4 - خوشبختي هاي بزرگ را بايد پشت لحظه هاي كوچك صيد كرد . 5 - بيشتر مردم همان اندازه خوشبختند كه خودشان مي خواهند
آدمك آخر دنياست بخند . آدمك مرگ همين جاست بخند . دستخطي كه تورا عاشق كرد شوخي كاغذي ماست بخند . آن خدايي كه خدايش خواندي به خدا مثل تو تنهاست بخند . ================================================== پيرمردي تصميم گرفت تا با پسر، عروس و نوه چهار ساله خود زندگي کند. دستان پيرمرد مي لرزيد و چشمانش خوب نمي ديد و به سختي مي توانست راه برود. هنگام خوردن شام، غذايش را روي ميز ريخت و ليواني را بر زمين انداخت و شکست.پسر و عروس از اين کثيف کاري پيرمرد ناراحت شدند: بايد درباره پدربزرگ کاري بکنيم، و گرنه تمام خانه را به هم مي ريزد. آنها يک ميز کوچک در گوشه اتاق قرار دادند و پدربزرگ مجبور شد به تنهايي آنجا غذا بخورد. بعد از اينکه يک بشقاب از دست پدربزرگ افتاد و شکست، ديگر مجبور بود غذايش را در کاسه چوبي بخورد. هروقت هم خانواده او را سرزنش مي کردند، پدربزرگ فقط اشک مي ريخت و هيچ نمي گفت. یک روز عصر، قبل از شام، پدر متـوجه پسر چهـار ساله خود شد که داشت با چند تکـه چوب بـازي مي کرد. پدر رو به او کرد و گفت: پسرم، داري چي درست مي کني؟ پسر با شيرين زباني گفت: دارم براي تو و مامان کاسه هاي چوبي درست مي کنم که وقتي پير شديد، در آنها غذا بخوريد! و تبسمي کرد و به کارش ادامه داد.از آن روز به بعد همه خانواده با هم سر يک ميز غذا مي خوردند. منبع:note1pesar.blogfa.com معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسهء بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود. روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند. منبع:وبلاگ آقا مجید + نوشته شده در یکشنبه 28 مهر1387 8:58 توسط نازنین |
حال من بد نيست غم کم می خورم کم که نه!هرروزکم کم می خورم آب می خواهم ، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردی ؟ آفتاب!!!! عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت چند روزی ست حالم ديدنی است حال من ازاين و آن پرسيدنيست گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت ... "ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم" حمید رجایی قاصدک...
+ نوشته شده در شنبه 9 شهریور1387 8:46 توسط نازنین |
+ نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387 8:55 توسط نازنین |
سلام دوستان ببخشید که خیلی دیر آپ کردم آخه درگیر امتحانات بودم.به بزرگواری خودتون ببخشید اما براتون چند تا عکس گذاشتم که امیدوارم ازشون خوشتون بیاد.مثله همیشه خوش باشید نظر هم یادتون نره.
ادامه مطلب + نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1387 7:13 توسط نازنین |
|
| ||||||